دوست نزدیکتر از من به من است

حکایت شمارهٔ ۱۱

 
سعدی
 

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که

و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید

سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیکتر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم

 

عکس و تصویر . . دوست نزدیکتر از من به من است وین عجب تر که من از ...

من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی

قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار

تا بزند مرد سخنگوی گوی

 

عکس و تصویر دوست نزدیکتر از من به من است...

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد

عکس و تصویر یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه ...

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

 

http://www.wisgoon.com

 

 

 

عکس و تصویر یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه ...

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد


دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست


خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی


حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست


تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار


مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند


کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست


عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت


کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش


از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد


حافظ

 

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

459

 

۱- ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
  تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
   
۲- در مکتب حقایق پیش ادیبِ عشق
  هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
   
۳- دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
  تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
   
۴- خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
  آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
   
۵- گر نور عشق حقّ به دل و جانت اوفتد
  بالله کز آفتاب فلک خوب تر شوی
   
۶- یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
  کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
   
۷- از پای تا سرت همه نور خدا شود
  در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
   
۸- وجه خدا اگر شودت منظر نظر
  زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
   
۹- بنیاد هستی تو چو زیر و زَبَر شود
  در دل مدار هیچ که زیر و زَبَر شوی
   
۱۰- گر در سرت هوای وصال است حافظا
  باید که خاک دَرگه اهل هنر شوی
   

 

معاني لغات غزل (۴۶۶)

 

بي خبر: آن كسي كه از اسرار خلقت كاينات خبري ندارد.
صاحب خبر: عارف، كسي كه درجات مختلف سير و سلوك را طي و از علم اليقين به عين اليقين و حق اليقين و به سوي كمال راهسپر باشد.
راهرو: سالك، سالك راه طريقت.
راهبر: پيشوا، مرشد، صاحب مقام ارشاد، رهبر.
مكتب حقايق: جايي كه حقايق را در آنجا فرا مي گيرند، مَدْرَس.
اديب عشق: (اضافه تشبيهي) عشق به اديب يعني آداب دان و آموزنده ادب تشبيه شده است.
هان: (شبه جمله) هشيار باش، آگاه باش.
پسر: فرزند، كنايه از سالك و راهروِ بي تجربهِ بي خبر.
پدر: كنايه از رهبر و مرشد صاحب خبر.
مس وجود: (اضافه تشبيهي) وجود به مس تشبيه شده.
مردان ره: مردان راه، سالكان طريق الي الله.
كيمياي عشق: (اضافه تشبيهي) عشق به كيميا تشبيه شده.
مرتبه: رتبه و مقام و موقعيت.
آنگه رسي به خويش … : آنگاه به مقام و مرتبه خويش برسي … .
غريق: غرق شده.
بحر خدا: (اضافه تشبيهي) خدا به بحر تشبيه شده.
هفت بحر: هفت دريا، در قديم هفت دريا را در روي زمين مي شناخته اند كه عبارت بوده است از درياي عمان- درياي احمر- درياي بربر- درياي اقيانوس- درياي روم- درياي اسود- درياي اخضر.
ذوالجلال: صاحب جلالت، صاحب بزرگواري، صفتي از صفات الهي.
وجه خدا: چهره خدا،‌كنايه از راه رضايت الهي، ذات حق.
مَنظَر: نظرگاه، ديدگاه.
نَظَر: ديدار.
در دل مدار: در ضمير نداشته باش، تصور مكن.
هواي وصال: آرزوي ديدار و رسيدن به محبوب.
اهل هنر: صاحبان فضيلت، دانايان و عارفان و صاحبان كمال.

 

معاني ابيات غزل (۴۶۶)

 

(۱) اي آنكه از اسرار خلقت كانيات بي خبري، سعي كن تا دل آگاه شوي. تا سالك و رونده راه نباشي چگونه مي تواني به مقام رهبري برسي.
(۲) اي پسر،‌ در مدرسه حقايق و در نزد آموزگار عشق سعي كن تا مثل پدر مجرب و آگاه شوي.
(۳) مانند سالكان راه حقيقت از وجود خود كه چون مس كم ارزش است چشم بپوش تا به اكسير عشق دست يافته و به طلا مبدل شوي.
(۴) انديشه خواب و خوراك تو را از مقام واقعي خود دور كرده است وقتي به مقام درخور خويش دسترسي پيدا مي كني كه فكر خواب و خوراك را از سر به در كني.
(۵) اگر پرتو عشق الهي به دل و جانت بتابد، سوگند به خدا كه از آفتاب جهانتاب روشنتر خواهي شد.
(۶) يك لحظه خود را در درياي تفكر الهي غرق كن و مطمئن باش كه آب هفت دريا يك موي موي از بدن تو را تر نخواهد كرد.
(۷) اگر در راه خداوند ذوالجلال بي قرار شده سر از پاي نشناسي، سراپاي وجود تو را نور خدا فرا خواهد گرفت.
(۸) اگر خوشنودي و رضايت خدا مورد نظرت باشد بي گمان روشن ضمير و بينا دل خواهي شد.
(۹) اگر بنياد هستي تو (در نتيجه آنچه در بالا توصيف شد) دگرگون شود، هيچ مپندار كه دگرگوني و خللي در وجود و روح تو راه يابد.
(۱۰) حافظ اگر در سر، خيال رسيدن به محبوب را مي پروراني، بايستي خاك درگاه مردمان صاحب فضل و هنر شوي.

 

شرح ابيات غزل(۴۶۶)

 

وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر غزل: مضارع مثمّن اخرب مكفوف محذوف
٭
در ديوان حافظ اين غزل از جهاتي در نوع خود كم نظير و محصول دوره كمال شاعر در مراحل سير و سلوك عرفان است.
بي شك آنچه را كه حافظ در بيت بيت اين غزل بازگو و توصيه كرده، خود به تجربه دريافته و خود اين مراحل را از سر گذرانيده است. بنابراين با غور و دقت در مفاد ابيات اين غزل مي توان به روحيه و شناخت شاعر دست يافت.
حافظ در شروع كلام به آن كسي كه تازه پا به جاده سير و سلوك نهاده توصيه مي كند كه هدف اصلي تو بايد اين باشد كه از اسرار خلقت و وجود خالق سر درآوري. و در بيت دوم راه را به او نشان داده مي فرمايد راه، راه عشق است و تو بايد در نزد آموزگار عشق، درس حقايق را فرا گيري تا مجرب و كار آزموده گردي. و در ابيات بعدي سالك را متوجه اين نكته مي سازد كه دست از خواسته هاي نفساني بكش تا به درجات عالي برسي و به خور و خواب مينديش تا موفق به شناخت واقعي روح متعالي خويش شوي. نور عشق الهي را دل خود بتابان تا خود خورشيدي تابناك شده و (از پاي تا سرت همه نور خدا شود) و اگر در راه خدا و خوشنودي او گام برداري آن زمان به درجه كمال رسيده و صاحب نظر و مرشد و پيشوا خواهي شد.
شاعر در بيت نهم به نكته دقيقي اشاره كرده مي فرمايد اگر جسم و وجود مادي تو زير و زبر شود يعني فاني و دستخوش نابودي گردد هيچ تصور نكن كه جوهر مجرد روح تو هم نابود خواهدشد و اين اشاره به اين عقيده فلاسفه و عرفاست كه روح را نشاني از نور خدا در وجود مادي بشر مي دانند.

کی شعر ِتر انگیزد خاطر که حزین باشد

154

 

۱- کی شعر ِتر انگیزد خاطر که حزین باشد
  یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد
   
۲- از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
  صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
   
۳- غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
  شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد
   
۴- هر کو نکند فهمی زین کِلکِ خیال انگیز
  نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد
   
۵- جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
  در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
   
۶- در کار گلاب و گل حُکم ازلی این بود
  کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
   
۷- آن نیست که حافظ را رندی بشُد از خاطر
  کان سابقه پیشین تا روز پسین باشد
   

 

معاني لغات غزل(۱۵۵)

 

شعر تر:شعر نشاط آور ، شعر روان وآبدار ، شعر فصيح.

خاطر: دل.

نكته: سخن پاكيزه و لطيف كه پوشيده باشد و هر كس آن را نداند.( فرهنگ نفسي) .

معني:مقصود از كلمه يا كلام ، مفاد، مقابل لفظ.

انگشتريِ زنهار: انگشتري كه شاهان به نشانه امان به كسي مي دادند.

وابيني: دوباره بيني ، به دقت بنگري.

نكند فهمي:فهم نكند، مطلب را درك نكند.

كلكِ خيال انگيز:قلم خيال انگيز، قلمي كه باآثار خود بر انگيزاننده خيال شده انسان را به عوالم خيال سير دهد ، كنايه از قلم صنع پروردگار .

نقشش به حرام: هيكلش بي فايده وبي ثمر ، لاشه حرام، كنايه از كسي كه به مفت گران است ، نقش براو حرام باد نيز معنا مي دهد.

صورتگر چين: نقاش چين.

دايره قسمت: ( اضافه تشبيهي) قسمت به دايره تشبيه شده و منظور مكاني است كه در روز ازل قسمت هر كس معلوم مي شد.

حكم ازلي:سرنوشت ازلي ، حكم مقدر و قسمت اولين.

آن نيست:اينطور نيست.

سايه پيشين: سابقه ازلي ، سابقه مقدر اوليه.

روز پسين:روز قيامت.

 

معاني ابيات غزل (۱۵۵)

 

(۱)كي از خاطري كه افسرده واندوهبار است شعر نشاط آور تراوش كند. چكيده اين سخن را گفتيم و همين كافي است .

(۲) هر گاه از لعل لب تو انگشتري زنهار دريافت كنم صد برابر ملك سليمان را در زير نگين تسلط خود در خواهم آورد .

(۳) اي دل از سرزنش وتحقير حسود، اندوهگين مباش چه بسا اگر به تحقيق بنگري خير وصلاح تو در اين نهفته است.

(۴) ۱-هر كس از اين قلم خيال انگيز چيزي در نيابد اگر نقاش چين هم باشد نقش بر او حرام باد.

۲-هر كس از اين قلم خيال انگيز چيزي در نيابد بي هنري و بي ثمري بيش نيست هر چند كه نقاش چين باشد.

(۵) جام شراب و خون دل ، هر كدام را به يكي داده اند .آنجا كه نصيبه ازلي معين مي شود وضع به منوال است.

(۶) دربار سرنوشت گلاب وگل از روز ازل چنين مقدر شد كه گل با روي باز، دست به دست بگردد . و گلاب محجوب ودر شيشه دور از انظار بماند.

(۷) اين طور نيست كه حافظ ويژگيهاي رندي را از دست داده باشد ، چرا كه اين قسمت ازلي تا روز ابد پابرجا خواهد بود.

 

شرح ابيات غزل (۱۵۵)

 

وزن غزل: مفعول مفاعيلن مفعول مفاعيلن

بحر غزل: هزج مثمّن اخرب

 

*

 

در عمق معناي بيت مطلع اين غزل ، يك پيغام و يك پاسخ نهفته و چنين مي نمايد كه حافظ كسي را مخاطب ساخته ودر پاسخ او كه شعر تر و نشاط آور در خواست دارد، مي فرمايد خاطري كه افسرده واندوه بار است ونمي تواند شعر شادي آفرين بسرايد تا بي دردها با ساز وطرب بخوانند و شادي كنند و بلافاصله اضافه مي كند كه لُبّ مطلب و علت و سبب را گفتم و همين قدر توضيح كافي است. آيا اين استنباط صحيح است ؟ ما مي دانيم كه حافظ در اوايل سلطنت شاه شجاع كه روابط فيما بين حسنه بود در مسافرتهاي شاه و ردّ وبدل نامه ها، غزلهايي نيز جهت خواندن در مجالس شاه براي او مي فرستاده است و بهترين گواه براين مطلب اين ابيات است:

 

تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند

قول و غزل به ساز و نوا مي فرستمت

حافظ سرود مجلس ما ذكر خير توست

بشـتاب هـان كه اسب وقبا مي فرستم

 

اما چندي مي گذرد و ديگر اين شاعر، غزلهاي نشاط انگيز براي شاه نمي فرستد و تصوّر بر اين است كه به نحوي از اواستفسار شده باشد كه چرا شعر تر وتازه نشاط آفرين نمي سرايي واو در پاسخ گفته باشد:

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد

 

و مفاد ابيات بعدي در اين غزل گواه براين است كه شاعر به شاه مي گويد اگر انگشتري زنهار از تو دريافت كنم و مستظهر به عنايات تو باشم سر بر آسمان مي سايم و به دنبال آن در كمال استغناي طبع و به نحوي كه علت كدورت فيما بين نيز بازگو شده باشد مي فرمايد: اي دل از طعنه و گزند حسود غمناك مباش شايد خبر و مصلحت نهايي تو در اين نهفته است و اين اشاره يي است به آيه ۲۱۶ سوره بقره : وَعَسي اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيرٌ لَكُمْ وَعَسي اَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرُّ لَكُم وَاللهُ يَعـلَمُ وَانْتُم لاتَعلَمُونَ . ( چه بسا چيزها كه براي شما ناگوار است ولي خير شما در آن است و چه بسا چيزها كه شما دوست داريدو شر وفساد شما درآن است و خدا داناست و شما نمي دانيد .) آنگاه شاعر در كمال شهامت بدترين ناسزاها را نثار طرف مقابل كرده و مي گويد هر كس از اين قلم ايهام ساز من معناي واقعي ايهام آن را درك نكند لاشه حرامي است بي هنر، هر چند كه نقاش چين باشد و در اين بيت ، عبارت نقشش به حرام طوري انتخاب و جا افتاده است كه هم معناي هيكل بي هنر و هم معناي اين نقش بر او حرام باد را افاده مي كند . اين گونه هنر نمايي هاي حافظ است كه كسي را ياراي رقابت و برابري با اونيست و سرها را در پيش كلك خيال انگيز او به تعظيم وا مي دارد . جالب تر ازهمه درمقطع اين غزل پاسخگونه قهر آميز ، شاعر بار ديگر به شاه شجاع يادآوري مي كند كه اينطور نيست كه من از خصايل وصفات رندي خود دست شسته باشم ، ما همانيم كه هستيم وهمان خواهد بود.

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت


حافظ شیرازی - صفحه 35
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش   هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست   همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها   مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل   تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس   پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی   یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
 
هیچ کس بار گناه دیگری را (در قیامت) به دوش نخواهد گرفت. (آیه 38 سوره نجم)
اعمال آنان، مربوط به خودشان بود و اعمال شما نیز مربوط به خود شماست، و شما هیچگاه مسئول اعمال آنها نخواهید بود (آیه 134 سوره بقره)


کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

غزل شمارهٔ ۱۶۱

 
حافظ
 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

Image result for ‫در دایره قسمت اوضاع چنین باشد‬‎

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

 

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

 

گلچین - صفحه 12
لطف خدا بیشتر از جرم ماست   نکته سربسته چه دانی خموش
حافظ - مشاهده متن کامل
بگو : اى بندگان من که با شرک یا ارتکاب گناهان دیگر بر خویشتن ستم کرده اید ، مبادا از رحمت خدا ناامید شوید; چرا که خدا همه گناهان حتى شرک را در صورتى که توبه کنید مى آمرزد . همانا اوست که بسیار آمرزنده و مهربان است

سوره زمر آیه53

 

حافظ شیرازی - صفحه 39
هاتفی از گوشه میخانه دوش   گفت ببخشند گنه، مِی بنوش
لطف الهی بکند کار خویش   مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر   تا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند   هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست   نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار   روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب   با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کرد   روح قدس حلقه امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بده   و از خطر چشم بدش دار گوش
ادامه نوشته

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

Image result for ‫در کوی نیک نامان مارا گذر ندادند‬‎

غزل شمارهٔ ۵

 
حافظ
 

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

 

  [منبع ❁◕ ‿ ◕❁]

 
  • هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين

هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش

 

غزل شمارهٔ ۲۸۴ 

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

 

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

 

گلچین - صفحه 12
لطف خدا بیشتر از جرم ماست   نکته سربسته چه دانی خموش
حافظ - مشاهده متن کامل
بگو : اى بندگان من که با شرک یا ارتکاب گناهان دیگر بر خویشتن ستم کرده اید ، مبادا از رحمت خدا ناامید شوید; چرا که خدا همه گناهان حتى شرک را در صورتى که توبه کنید مى آمرزد . همانا اوست که بسیار آمرزنده و مهربان است

سوره زمر آیه53

 

حافظ شیرازی - صفحه 39
هاتفی از گوشه میخانه دوش   گفت ببخشند گنه، مِی بنوش
لطف الهی بکند کار خویش   مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر   تا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند   هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست   نکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یار   روی من و خاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب   با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کرد   روح قدس حلقه امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بده   و از خطر چشم بدش دار گوش